تبليغاتX
خواندن مطالب این وبلاگ،بدون گوش دادن به موزیک روی وبلاگ،حرام است دست نوشته های یک دیوانه
هر چی که با خودم دو دو تا چهار تا میکنم ، نمیتونم درک کنم چرا بعضی از این مردم ایرا ن با این شدت دارن تیشه به ریشه ی هودشون میزنن.

درک نمیکنم چرا بدونه اینکه تحلیل کنن ، چیزایی رو که رسانه های غربی به خوردشون میدن هم می پذیرن و هم تبلیغش رو می کنن.

درک نمیکنم که چطوره طرفداری از فرهنگی رو میکنن که هر کسی حق داره هر کاری میخواد بکنه ، ولی حق نداره مسلمون باشه؟

توی یه فیلمی یه پسری با یه دختری قرار گذاشت.

دختره پرسید شغلت پیه؟

گفت تو کار porn (فیلم سوپر) هستم.

سیستم فرهنگی که توی غرب تزریق شده میگه که باید به هر کسی با هر شغل و هر نوع زندگی احترام گذاشت.

دختره هم با کمال تمدن پذیرفت و حتی با هم ازدواج هم کردن.

نوع فیلم نامه نویسی هم طوریه که بیننده هم بهش حق میده.

چون یه شخصیت با مزه و با معرفته که همه میتونن دوستش داشته باشن.

حالا نکته اینجاس که چرا یه دختر مسلمون حق نداره توی غرب حجاب داشته باشه؟

نوع تبلیغ و فیلم سازی و فرهنگ سازی طوریه که مردمشون باور کردن که مسلمونی مساویه ترور و وحشی گریه.

اگه توجه کنین متوجه میشین که توی 10 سال گذشته تنها چهره ای که از اعراب (مسلمونا) توی هالیوود نشون داده شده ، آدمهای قاتل ، وحشی ، بی فرهنگ ، کثیف و غیر قابل اعتماده.

توی خاطراتتون یه چرخ بزنین متوجه میشین که حتی یه کاراکتر هم از یه مسلمون دوست داشتنی توی فیلم های غربی وجود نداره.

جنگ بر علیه ما خیلی ساله که شروع شده ، کاملا هم جدی و کارساز.

واسه مسلمونایی که برای درست کردن ذهنیت هاشون ، به جای استناد به قرآن و علمای دین و احادیث ، به حرف های خاله زنک توی تاکسی و صف نونوایی و حرفای دخترای بزک شده و یه میمون که همه ی ما ها رو به مسخره گرفته متوسل شدن ، واقعا متاسفم.

خیلی خوشکل رکب خوردیم و از این خوراک نابود کننده به به خوردمون دادن لذت هم میبریم.

همش نقشس.

یه نقشه ی کامل و برنامه ریزی شده واسه عوض کردن هرچی که داریم.



+ مرقوم شده توسط جناب استاد آ شیخ هادی امجد الدوله در جمعه 14 بهمن1390 و ساعت 4:4 بعد از ظهر |
روزگار غريبيست ...

آزمون دكترا شركت كردم
ولي كو حال درس خوندن
تمام هفته در رفت و آمدم
ديگه داره حالم از هر چي جاده و ماشين و اتوبوسه به هم مي خوره.
هي برو و هي بيا
پكيديم به خدا.
زبانم ضعيفه
ph.d هم بي زبان يعني كشك
بيش از 20 تا كتاب جديد خريدم كه دوس دارم بخونم و حوصله و وقت نميشه.
يه عالمه چيز جديد بادي ياد بگيرم واسه كار با بيمارام.
يه عالمه كار عقب مونده
پايان نامه نصف و نيمه و ...
ولي راسته كه نبايد اينجا بگم
روزگار غريبيست...


+ مرقوم شده توسط جناب استاد آ شیخ هادی امجد الدوله در پنجشنبه 6 بهمن1390 و ساعت 3:42 بعد از ظهر |
آخ که چقدر دلم تنگ شده برای روزهایی که دست و دلم به نوشتن میرفتو وقتی برای نوشتن و فکر کردن به نوشته های دیگران داشتم.

آخ که یادش به خیر.

روزگاری بود برای خودش.

خوش بودم از فکر کردن.

کاش انقدر زود بزرگ نمیشدیم.


+ مرقوم شده توسط جناب استاد آ شیخ هادی امجد الدوله در چهارشنبه 6 مهر1390 و ساعت 10:5 قبل از ظهر |


چقدر خنده داره
که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست. ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می‌گذره!

چقدر خنده داره
که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می‌ریم کم به چشم میاد!
 
چقدر خنده داره
که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت می‌گذره!
 
چقدر خنده داره
که وقتی می‌خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می‌کنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما وقتی که می‌خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!
 
چقدر خنده داره
که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی می‌کشه لذت می‌بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی‌گنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی‌تر از حدش می‌شه شکایت می‌کنیم و آزرده خاطرمی‌شیم!
 
چقدر خنده داره
که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!
 
چقدر خنده داره
که سعی می‌کنیم ردیف جلو صندلی‌های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما به آخرین صف نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم!


 
چقدر خنده داره
که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی‌کنیم اما بقیه برنامه‌ها رو سعی می‌کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

 
چقدر خنده داره
که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می‌کنیم اما سخنان قران رو به
سختی باور می‌کنیم!

 
چقدر خنده داره
که همه مردم می‌خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در
راه خدا انجام بدند به بهشت برن!

 
چقدر خنده داره
که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می‌کنیم
به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا می‌گیره اما وقتی سخن و پیام الهی رو می‌شنویم دو برابر در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر می‌کنیم!

 
خنده داره
اینطور نیست؟
 
دارید می‌خندید؟
 
دارید فکر می‌کنید؟
 
این حرفا رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزار باشید که او
خدای دوست داشتنی ست.
 
آیا این خنده دار نیست که وقتی می‌خواهید این حرفا را به بقیه بزنید
خیلی‌ها را از لیست خود پاک می‌کنید؟ به خاطر اینکه مطمئنید که اونا به

هیچ چیز اعتقاد ندارند


+ مرقوم شده توسط جناب استاد آ شیخ هادی امجد الدوله در چهارشنبه 14 اردیبهشت1390 و ساعت 10:9 بعد از ظهر |


سلام

همه حج خداست

جا جاي مكه و مدينه رد پاي ائمه را حس ميكنيد

آخ كه چه زود دير ميشود

خيلي زود تمم شد

ما مانديم و دلتنگيه بقيع

+ مرقوم شده توسط جناب استاد آ شیخ هادی امجد الدوله در یکشنبه 28 فروردین1390 و ساعت 5:49 بعد از ظهر |


الان ساعت 11.45 شبه.
سه ساعت پيش معلوم شد كه حركت فردا قطعيه.
ايشالا فردا ساعت 10 صبح حركته.
كاش جرات ميكردم و نت بوكمو همرام ميبردم.
نوشتن اتفاقات روزانه اونجا ميتونست خالي از لطف نباشه.
ايشالا خدا قسمت همه كنه.
دل تو دلم نيس.
هر دو مون.
واقعا كه رحمت الهي بي اندازه تر اونيه كه حتي تو فكر من هم بگنجه.
خدا وكيلي اين يه جمله رو از من قبول كنيد.

هيچ اتفاقي رخ نميده ، مگر نظر خدا باشه.
پس از هيچ چيز و هيچ كس مدد نخواهيد كه كاره اي نيست.
دستتون رو فقط و فقط جلوي كسي دراز كنيد كه صاحب همه چيزه.
ايشالا كه لطف خدا شامل حال همهمون بشه.

ديدار به قيامت

+ مرقوم شده توسط جناب استاد آ شیخ هادی امجد الدوله در جمعه 12 فروردین1390 و ساعت 0:1 قبل از ظهر |


سلام به همه

انگار كه كمي دير اومدم اينبار.

يه اتفاق فوق العاده تو زندگيم افتاده كه حسابي مشغول بودم توي اين چند روز.

اشتباه نكنيد.بچه دار نشديم.

واسه اون هنوز خيلي زوده.

از قضاي روزگار و لطف خداي متعال، حج عمر دانشجويي قبول شديم.

اونم دو نفري و باهم توي اولين سالگرد ازدواجمون.

ميگم لطف خدا الكي نميگم ها.

واقعا غير از لطف خدا نبود.

3 ماه پيش ترسون و لرزون ثبت نام كرديم.

بدون اينكه بتونيم پولش رو تهيه كنيم.

از قضاي روزگار به صورت ذخيره توي قرعه كشي قبول شديم.

از همون موقع در رحمت الهي به رومون باز شد و نميدونم از كجا و چطور جور شد.

بعد هم كه قطعي قبول شديم.

حالا هم كه فردا داريم حركت ميكنيم به سمت جده.

از اونجا هم اگه خدا بخواد با اتوبوس ميريم مدينه.

البته از وجنات امر بر مياد كه انگار تاخير ميخوريم.

چون قرار فردا بوده و هنوز خبري از ساعت حركت نيست.

انگار ويزاها آمده نشده.

به هر حال همش كه خير خدا بوده.

اينم حتما خيري درش هست.

هرچي خودش صلاح ميدونه ايشالا.

ايشالا قسمت همه بشه.






+ مرقوم شده توسط جناب استاد آ شیخ هادی امجد الدوله در پنجشنبه 11 فروردین1390 و ساعت 4:36 بعد از ظهر |



باور كنيد آخرالزمان نزديك است


+ مرقوم شده توسط جناب استاد آ شیخ هادی امجد الدوله در دوشنبه 23 اسفند1389 و ساعت 2:51 بعد از ظهر |


به نظرتون چرا


هميشه به 3 تا دين اصلي خدا توي زمين از همه طرف حمله ميشه ،

ولي كسي كاري به اين همه دين هاي تقلبي ضد خدا نداره؟


به نظرتون طبيعيه؟


+ مرقوم شده توسط جناب استاد آ شیخ هادی امجد الدوله در جمعه 20 اسفند1389 و ساعت 1:8 بعد از ظهر |

به نظرتون چرا


 هميشه 2تا آبي و قرمز رو به روي هم ميجنگن؟

استقلال و پيروزي

منچستر و جلسي

دموكرات و جمهوري خواه

و...


به نظرتون طبيعيه؟


+ مرقوم شده توسط جناب استاد آ شیخ هادی امجد الدوله در جمعه 20 اسفند1389 و ساعت 1:6 بعد از ظهر |

تولد حضور 7000 اومين بازديد كننده از اين وبلاگ را

به خودم،

و خويشتن خودم،

و تمام دست اندركاران اين وبلاگ ،

ازجمله خودم،

و هادي عزيز،

و همسر محترم ايشان،

و وزارت محترم ارشاد،

ومجلس شوراي اسلامي،

ودانشگاه علامه

و كليه دوستاني كه ما را در اين امر خطير ياري نموده اند ،

تبريك و تهنيت عرض مي نمايم.

اميد است كه تولد 7.000.000.000.000 اومدين بازديد كننده را هم به جشن بنشينيم.


+ مرقوم شده توسط جناب استاد آ شیخ هادی امجد الدوله در جمعه 15 بهمن1389 و ساعت 3:47 بعد از ظهر |


چه کشکی ؟ چه پشمی


چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد.


از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد

سختي در گرفت،

 

خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود

به اين طرف و آن طرف مي برد.


ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند.


در حال مستاصل شد...


از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت:


اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم.

 

قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و

جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت.

گفت:


اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از

تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي.


نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم...

 

قدري پايين تر آمد.

 

وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت:

اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟

 

آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دم.


وقتي كمي پايين تر آمد گفت:

 

بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو،

پشمش مال من به عنوان دستمزد.

 

وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به

گنبد امامزاده انداخت و گفت:


مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟

 

ما از هول خودمان يك غلطي كرديم

 

غلط زيادي كه  جريمه ندارد



احمد شاملو

 

+ مرقوم شده توسط جناب استاد آ شیخ هادی امجد الدوله در جمعه 15 بهمن1389 و ساعت 3:30 بعد از ظهر |


طي چند روز گذشته اطااعاتي از شيطان پرستي و

صهيونيسم پيدا كردم كه ديدم رو نسبت به دنيا عوض كرده.

الان ديگه شك ندارم كه ايراني ها وظايفي دارن كه بايد به اون آگاه باشن.

ديگه شگ ندارم كه اين همه دشمن دشمن گفتن هاي آقاي خامنه اي بي دليل نيست.

ديگه شك ندارم ما توي جنگي قرار داريم كه اونطرفش شيطانه.

نه سنبل هاي شيطان ، بلكه خود شيطان.

و تنها راه دفاع داشتن ايمان به خداس.

كم سپري نداريم توي اين جنگ ، اگه باورش داشته باشيم.

انسانهايي كه خودشون رو به شيطان فروختن و با اون ارتباط دارن و مثل يك جن احضارش ميكنن

و از اون دستور ميگيرن ، همون بزرگترين سرمايه داران جهانن كه ما بهشون ميگيم صهيونيست.

بهتره باور كنيم ؛تا طعمهْ شيطان و انسان هاي عاشقش نشديم.

ايمان

ايمان

ايمان


+ مرقوم شده توسط جناب استاد آ شیخ هادی امجد الدوله در چهارشنبه 13 بهمن1389 و ساعت 9:48 بعد از ظهر |

چند بار بخوانید

مولانا جلال الدین رومی بلخی





نه سلامم  نه عليکم

نه سپيدم   نه سياهم

نه چنانم که تو گويي

نه چنينم که تو خواني

و نه آنگونه که گفتند و شنيدي

نه سمائم  نه زمينم

نه به زنجير کسي بسته‌ام و بردۀ دينم

نه سرابم

نه براي دل تنهايي تو جام شرابم

نه گرفتار و اسيرم

نه حقيرم

نه فرستادۀ پيرم

نه به هر خانقه و مسجد و ميخانه فقيرم

نه جهنم نه بهشتم

چُنين است سرشتم

اين سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم

بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...


گر به اين نقطه رسيدي

به تو سر بسته و در پرده بگويــم

تا کســي نشنـود اين راز گهــربـار جـهان را

آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـي

خودِ تو جان جهاني

گر نهانـي و عيانـي

تـو هماني که همه عمر بدنبال خودت نعره زناني


تو نداني که خود آن نقطۀ عشقي

تو خود اسرار نهاني

تو خود باغ بهشتي

تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرايي

به تو سوگند

که اين راز شنيدي و نترسيدي و بيدار شدي در همه افلاک بزرگي

نه که جُزئي

نه که چون آب در اندام سَبوئي

تو خود اويي  بخود آي

تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــيني و

بجز روشنــي شعشـعۀ پرتـو خود هيچ نبـينـي

و گلِ وصل بـچيـني....


+ مرقوم شده توسط جناب استاد آ شیخ هادی امجد الدوله در دوشنبه 4 بهمن1389 و ساعت 0:41 قبل از ظهر |
عجیب احساس بدی دارم
به خودم
که دیگه چیزی نمینویسم
همش دارم کپی میکنم.
من اینجوری نبودم.
دلم واسه طنز نوشتن تنگ شده.
واسه اون چیزایی که مینوشتم و قبل از آپ کردن ، اول خودم یه عالمه به نوشته های خودم میخندیدم.
همه چیز خوبه
غیر از من
تنبل شدم
کم می خونم
کم فکر میکنم
مجبورم بیشتر در حال عمل کردن باشم تا فکر کردن.
ولی اینا همش دلیل بر تنبلی من میشه و بس
باید باز عادت به نوشتن کنم.
وقتی مینوسم حالم خوبتره
َ
+ مرقوم شده توسط جناب استاد آ شیخ هادی امجد الدوله در جمعه 1 بهمن1389 و ساعت 2:56 قبل از ظهر |


آرزوهای ویکتور هوگو براي شما

 

http://www.iranvij.ir/upload/images/u4p6aetl6u03fc7qnv2d.jpg

 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دست کم یکی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

  همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند

چون این کارِ ساده ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند

و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان كه هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

  امیدوارم حيواني را نوازش کنی

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.

چرا که به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

  امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد..

  بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برايت آرزو کنم


+ مرقوم شده توسط جناب استاد آ شیخ هادی امجد الدوله در جمعه 1 بهمن1389 و ساعت 2:11 قبل از ظهر |


این شعر را که اشرف الدین گیلانی (نسیم شمال)، یکصد سال پیش در وصف روحیات مردم ایران سروده ، چند بار بخوانید و قضاوت کنید

 

 

ما ملت ایران همه باهوش و زرنگیم / افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم

 

ما باک نداریم ز دشنام و ملامت / ما میل نداریم به آثار و علامت
گر باده نباشد سر وافور سلامت / از نام گذشتیم همه مایل ننگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم


گاه از غم مشروطه به صد رنج و ملالیم / لاغر ز فراق وکلا همچو هلالیم
شب فکر شرابیم / سحر طالب بنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم


یک روز به میخانه و یک روز به مسجد / هم طالب خرما و همی طالب سنجد
هم عاشق زیتون وهمی عاشق کنجد/ با علم و ترقی همه چون شیشه و سنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم


اسباب ترقی همه گردید مهیا / پرواز نمودند جوانان به ثریا
گردید روان کشتی علم از تلک دریا / ما غرق به دریای جهالت چو نهنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم


یا رب ز چه گردید چنین حال مسلمان ! / بهر چه گذشتند زاسلام و ز ایمان
خوبان همه تصدیق نمودند به قرآن / ما بوالهوسان تابع قانون فرنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم


مردم همه گویا شده مال و خموشیم / چون قاطر سرکش لگدانداز چموشیم
تا گربه پدیدار شود ما همه موشیم / باطن همه چون موش به ظاهرچو پلنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم


از زهد تقدس زده صد طعنه به سامان / داریم جمیعا هوس حوری و غلمان
نه گبر نه ترسا ، نه یهود و نه مسلمان / نه رومی رومیم و نه هم زنگی زنگی
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم


من در طلب دوست به هر کوچه دویدم / از مرشد و آخوند دو صد طعنه شنیدم
اندر همه تهران دو نفردوست ندیدم / بر جان هم افتاده شب و روز به جنگیم
افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم
+ مرقوم شده توسط جناب استاد آ شیخ هادی امجد الدوله در پنجشنبه 30 دی1389 و ساعت 2:45 قبل از ظهر |

متن جالب یک کارت عروسی

============ ========= ====

 آخر این هفته، جشن ازدواج ما به پاست


با حضور گرم خود، در آن صفا جاری کنید

 

ازدواج و عقد یک امر مهم و جدی است


لطفاً از آوردن اطفال، خودداری کنید



بر شکم صابون زده، آماده سازیدش قشنگ


معده را از هر غذا و میوه ای عاری کنید


تا مفصل توی آن جشن عزیز و با شکوه


با غذا و میوه ی آن جشن افطاری کنید


البته خیلی نباید هول و پرخور بود ها


پیش فامیل مقابل آبروداری کنید


میوه، شیرینی، شب پاتختی مان هم لازم است


پس برای صرفه جویی اندکی یاری کنید


گر کسی با میوه دارد می نماید خودکشی


دل به حال ما و او سوزانده، اخطاری کنید


موقع کادو خریدن، چرب باشد کادوتان


پس حذر از تابلو و ساعات دیواری کنید


هرچه باشد نسبت قومی تان نزدیک تر


هدیه را هم چرب تر، از روی ناچاری کنید


در امور زندگی، دینار اگر باشد حساب


کادو نوعی بخشش است، آن را سه خرواری کنید


گرم باید کرد مجلس را، از این رو گاه گاه


چون بخاری بهر تنظیم دما، کاری کنید


ساکت و صامت نباشید و به همراه موزیک


دست و پا را استفاده، آن هم ابزاری کنید


لامبادا، تانگو و بابا کرم یا هرچه هست


از هنرهاتان تماماً پرده برداری کنید


البته هرچیز دارد مرزی و اندازه ای


پس نباید رقص های نابه هنجاری کنید


حرکت موزون اگر درکرد از خود، دیگری


با شاباش و دست و سوت از او طرفداری کنید


کی دلش می خواهد آخر در بیاید سی دی اش؟


با موبایل خود مبادا فیلمبرداری کنید


در نهایت، مجلس ما را مزین با حضور


بی ادا و منت و هر گونه اطواری کنید


+ مرقوم شده توسط جناب استاد آ شیخ هادی امجد الدوله در پنجشنبه 30 دی1389 و ساعت 1:33 قبل از ظهر |
لوطي گري

نادر نادر پور در پاريس زندگي ميکرد . شبي در کافه اي

مرد سياه پوستي از نادر پور يک " نخ " سيگار ميخواهد

. نادر پور در عالم مستي لوطي گري اش گل ميکند و

ميخواهد پاکت سيگارش را به او ببخشد . اما مرد سياه

پوست فقط يک دانه سيگارميخواهد . از نادر پور اصرار و

از طرف انکار . تا اينکه مرد سياه پوست از دست نادر

پور ذله ميشود و با مشت ميخواباند زير چانه نادر پور .


نادر پور را که بيهوش شده بود مي برند بيمارستان . از

بد حادثه دکتر بيمارستان هم سياه پوست بوده است .

نادر پور وقتي بهوش ميآيد خيال ميکند همان سياه

پوست است و دوباره غش ميکند ..!



مراعات همسر ...

همسر حميد مصدق -لاله خانم - روي در ورودي سالن

خانه شان با خط درشت نوشته بود: حميد بيماري

قلبي دارد . لطفا مراعات کنيد و بيرون از خانه سيگار

بکشيد . خود حميد مصدق هم ميآمد بيرون سيگار

ميکشيد و ميگفت : به احترام لاله خانم است ...!!!!!!!!


   

امام موسي صدر ...

خبرنگاري از جمالزاده پرسيد : نظرتان در باره صدر الدين

الهي چيست ؟ جمالزاده جواب داد : من با امام موسي

صدر آشنايي داشتم . و يک ساعت در باره امام موسي

صدر صحبت ميکرد ...!



چرا نميميرم ؟

دکتر محمد عاصمي ميگفت : رفته بودم سويس ديدن

محمد علي جمالزاده . گفتند : يک هفته است که در

بيمارستان است و در اغما ست . رفتم بيمارستان .

پرستار ها گفتند : يک هفته اي است که بيهوش است

. گفتم : ايشان بيش از پنجاه سال رفيق گرمابه و

گلستان من بوده است ؛ ميشود خواهش کنم بگذاريد

به ديدنش بروم ؟ آنها هم اجازه دادند . رفتم اتاق

جمالزاده . ديدم بيهوش روي تخت افتاده است .

نشستم کنار تخت او و به ياد خاطرات تلخ و شيرين

سالها افتادم . يکباره جمالزاده چشم هايش را باز کرد و

نگاهي به من انداخت و گفت : ممد تويي ؟ من چرا

نمي ميرم ؟! بعدش هم چشمش را گذاشت روي هم و

ديگر هم تا دم مرگ باز نکرد . جمالزاده هنگام مرگ

107 سال داشت .



الواتي ...

حسن توفيق خيلي مواظب سلامتي اش بود .

دوستانش ميگفتند : حسن ديشب رفته الواتي دو تا

چايي پر رنگ خورده !!



ميرسونمت ...

يک شب که باران شديدي ميباريد پرويز شاپور از شاملو پرسيد : چرا

اينقدر عجله داري ؟ شاملو گفت : مي ترسم به آخرين اتوبوس نرسم .

پرويز شاپور گفت : من ميرسونمت . شاملو پرسيد : مگه ماشين داري ؟

شاپور گفت : نه ! اما چتر دارم ..!



يه پان يه پان

محمد علي سپانلو ميگفت : يک روز رفته بودم ديدن

شاملو . زنگ در را که زدم شاملو پرسيد کيه ؟ گفتم :

سپانلو، گفت : پله ها لق شده . لطفا سه بار يه پان يه

پان بيا بالا !



شاعر بي پول ...

يک شب نصرت رحماني وارد کافه نادري شد و به

اخوان ثالث گفت : من همين حالا سي تومن پول

احتياج دارم . اخوان جواب داد : من پولم کجا بود ؟ برو

خدا روزي ات را جاي ديگري حواله کند. نصرت رحماني

رفت و بعد از مدتي بر گشت و بيست تومان پول و يک

خودکار به اخوان داد . اخوان گفت اين پول چيه ؟ تو که

پول نداشتي . نصرت رحماني گفت : از دم در ؛ پالتوي

تو رو ورداشتم بردم پنجاه تومن فروختم . چون بيش از

سي تومن لازم نداشتم ؛ بگير ؛ اين بيست تومن هم

بقيه پولت ! ضمنا، اين خودکار هم توي پالتوت بود




+ مرقوم شده توسط جناب استاد آ شیخ هادی امجد الدوله در دوشنبه 27 دی1389 و ساعت 0:35 قبل از ظهر |

بد شانس ترین نسل تاریخ ایران !

 

بد شانس ترین نسل تاریخ ایران، ما هستیم!... چرا؟

چون تو نوزادیمون شیر خشک نایاب شده بود…

بچگيمونم كه دوران جنگ بود، دوران تحصيل هم هر چی طرح بود رو ما امتحان کردن… نظام قدیم، نظام جدید، نظام خیلی جدید…

رسیدیم دانشگاه سهمیه ها بیداد کردن…

فارغ التحصیل شديم به خاطر زیاد بودن جمعیت کار پیدا نشد…

عاشق شديم  گشت ارشاد رو سرمون خراب شد...

ماشین خریدیم بنزین سهمیه بندی شد...

خواستیم ازدواج کنیم مهریه ها همه سال تولد شد...

خواستیم پرداختش کنیم راحت شیم سکه گرون شد...

ازدواج كرديم تورم كمرمونو شكست و روزگارمون سياه شد...

بارالهـــــا! ديگه حالي واسمون نمونده كه به راه راست هدایت شیم، اگه  اصرار داري، خودت راه راست را به سوی ما کج كن...

 

 

+ مرقوم شده توسط جناب استاد آ شیخ هادی امجد الدوله در یکشنبه 26 دی1389 و ساعت 11:55 بعد از ظهر |


منوچهر احترامي داستان نويس كودكان و نوجوانان بود كه در اسفند 87 ديده از جهان فروبست

متن زير داستان كوتاهي از اوست

cid:image001.gif@01CAE6F2.7A7E6BA0

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند ,

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند,

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند,

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها,

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند,

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند,

مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند,

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن  به دنيا مي آيند,

تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است,

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان


+ مرقوم شده توسط جناب استاد آ شیخ هادی امجد الدوله در چهارشنبه 8 دی1389 و ساعت 2:13 قبل از ظهر |

یادداشتی از نلسون ماندلا :

من باور دارم ...
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست ندارند نيست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست دارند نمى‌باشد.


من باور دارم ...
که هر چقدر دوستمان خوب و صميمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما بايد بدين خاطر او را ببخشيم.


من باور دارم ...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترين فاصله‌ها. عشق واقعى نيز همين طور است.


من باور دارم ...
که ما مى‌توانيم در يک لحظه کارى کنيم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.


من باور دارم ...
که زمان زيادى طول مى‌کشد تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم.


من باور دارم ...
که هميشه بايد کسانى که صميمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زيبا و دوستانه ترک گويم زيرا ممکن است آخرين بارى باشد که آن‌ها را مى‌بينم.


من باور دارم ...
که ما مسئول کارهايى هستيم که انجام مى‌دهيم، صرفنظر از اين که چه احساسى داشته باشيم.


من باور دارم ...
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.


من باور دارم ...
که قهرمان کسى است که کارى که بايد انجام گيرد را در زمانى که بايد انجام گيرد، انجام مى‌دهد، صرفنظر از پيامدهاى آن.


من باور دارم ...
که گاهى کسانى که انتظار داريم در مواقع پريشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آيند و ما را نجات مى‌دهند.


من باور دارم ...
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا اين به من اين حق را نمى
دهد که ظالم و بيرحم باشم.


من باور دارم ...
که بلوغ بيشتر به انواع تجربياتى که داشته‌ايم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ايم بستگى دارد تا به اين که چند بار جشن تولد گرفته‌ايم.


من باور دارم ...
که هميشه کافى نيست که توسط ديگران بخشيده شويم، گاهى بايد ياد بگيريم که خودمان هم خودمان را ببخشيم.


من باور دارم ...
که صرفنظر از اين که چقدر دلمان شکسته باشد دنيا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ايستاد.


من باور دارم ...
که زمينه‌ها و شرايط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثيرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.


من باور دارم ...
که نبايد خيلى براى کشف يک راز کند و کاو کنم، زيرا ممکن است براى هميشه زندگى مرا تغيير دهد.


من باور دارم ...
که دو نفر ممکن است دقيقاً به يک چيز نگاه کنند و دو چيز کاملاً متفاوت را ببينند.


من باور دارم ...
که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسيم تغيير يابد.


من باور دارم ...
که گواهى‌نامه‌ها و تقديرنامه‌هايى که بر روى ديوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.


من باور دارم ...
که کسانى که بيشتر از همه دوستشان دارم خيلى زود از دستم گرفته خواهند شد.


من باور دارم ...
«شادترين مردم لزوماً کسى که بهترين چيزها را داردنيست

بلکه کسى است که از چيزهايى که دارد بهترين استفاده را مى‌کند.»

 

 



+ مرقوم شده توسط جناب استاد آ شیخ هادی امجد الدوله در سه شنبه 7 دی1389 و ساعت 11:16 قبل از ظهر |

 

 

ارسطو: طبیعت مرغ اینست که از خیابان رد شود.
موسی: و آنگاه پروردگار از آسمان به زمین آمد و به مرغ گفت «به آن سوی خیابان برو» و مرغ چنین کرد و پروردگار خشنود همی گشت.
مارکس: مرغ باید از خیابان رد میشد. این از نظر تاریخی اجتناب‌ناپذیر بود.
خاتمی: چون میخواست با مرغهای آن طرف خیابان گفتگوی تمدنها بکند.
ریاضیدان: مرغ را چگونه تعریف میکنید؟
شاگرد تنبل: والا آقا به خدا همین الآن میدونستیم ها... آقا یه دقه...
نیچه: چرا که نه؟
فروید: اصولاً مشغول شدن ذهن شما با این سؤال نشان میدهد که به نوعی عدم اطمینان جنسی دچار هستید. آیا در بچگی شصت خود را میمکیدید؟
داروین: طبیعت با گذشت زمان مرغ را برای این توانمندی رد شدن از خیابان انتخاب کرده است
همینگوی: برای مردن. در زیر باران.
اینشتین: رابطهء مرغ و خیابان نسبی است.
سیمون دوبوار: مرغ نماد زن و هویت پایمال‌شدهء اوست. رد شدن از خیابان در واقع کوشش بیهودهء او در فرار از سنتها و ارزشهای مردسالارانه را نشان میدهد.
پاپ اعظم: باید بدانیم که هر روز میلیونها مرغ در مرغدانی میمانند و از خیابان رد نمیشوند. توجه ما باید به آنها معطوف باشد. چرا همیشه فقط باید دربارهء مرغی صحبت کنیم که از خیابان رد میشود؟
صادق هدایت: از دست آدمها به آن سوی خیابان فرار کرده بود، غافل از اینکه آن طرف هم مثل همین طرف است، بلکه بدتر.
خوانندهء آهنگهای آبدوغ‌خیاری: چرا رفتی مرغ جونم، دوستت دارم، دوستت دارم...
شیرین عبادی: نباید گمان کرد که رد شدن مرغ از خیابان به خاطر اسلام بوده است. در تمام دنیا پذیرفته شده که اسلام کسی را فراری نمیدهد.
روانشناس: آیا هر کدام از ما در درون خود یک مرغ نیست که میخواهد از خیابان رد شود؟
نیل آرمسترانگ: یک قدم کوچک برای مرغ، و یک قدم بزرگ برای مرغها.
حافظ: عیب مرغان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت، که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت.
کافکا: ک. به آن سوی خیابان کثیف رفت. مرغ این را دید و به سوی دیگر خیابان فرار کرد، ضمن اینکه به ک. نگاهی بی‌توجه و وحشتزده انداخت. این ک. را مجبور کرد که دوباره به سوی دیگر خیابان برود، تا مرغ را با حضور فیزیکی خود مواجه کند و دست‌کم او را به احترامی وادارد که باعث گریختن مجدد او شود، کاری که برای مرغ دست کم از نظر اندازهء کوچک جثه‌اش دشوارتر مینمود.
بیل کلینتون: من هرگز با مرغ تنها نبودم.
فردوسی: بپرسید بسیارش از رنج راه، ز کار و ز پیکار مرغ و سپاه.
ناصرالدین‌شاه: یک حالتی به ما دست داد و ما فرمودیم از خیابان رد شود. آن پدرسوخته هم رد شد.
سهراب سپهری: مرغ را در قدمهای خود بفهمیم، و از درخت کنار خیابان، شادمانه سیب بچینیم.
خمینی: بروند گم شوند این مرغها. لکن این مرغها هیچ غلطی نمیتوانند بکنند. من خودم خیابان تعیین میکنم. من توی دهن این مرغها میزنم.
طرفدار داستانهای علمی - تخیلی: این مرغ نبود که از خیابان رد شد. مرغ خیابان و تمام جهان هستی را ۷ متر و ۲۰ سانتیمتر به عقب راند.
اریش فون دنیکن: مثل هر بار دیگر که صحبت موجودات فضاییست، جهان دانش واقعیات را کتمان میکند. مگر آنتنهای روی سر مرغ را ندیدید؟
جرج دبلیو بوش: این عمل تحریکی مجدد از سوی تروریسم جهانی بود و حق ما برای هر نوع اقدام متقابلی که از امنیت ملی ایالات متحده و ارزشهای دموکراسی دفاع کند محفوظ است.
سعدی: و مرغی را شنیدم که در آن سوی خیابان و در راه بیابان و در مشایعت مردی آسیابان بود. وی را گفتم: از چه رو تعجیل کنی؟ گفت: ندانم و اگر دانم نگویم و اگر گویم انکار کنم.
احمد شاملو: و من مرغ را، در گوشه‌های ذهن خویش، میجویم. من، میمانم. و مرغ، میرود، به آن سوی خیابان. و من، تهی هستم، از گلایه‌های دردمند سرخ.
رنه دکارت: از کجا میدانید که مرغ وجود دارد؟ یا خیابان؟ یا من؟
لات محل: به گور پدرش میخنده! هیشکی نمتونه تو محل ما از خیابون رد بشه، مگه چاکرت رخصت بده. آی نفس‌کش!
بودا: با این پرسش طبیعت مرغانهء خود را نفی میکنی.
پدرخوانده: جای دوری نمیتواند برود.
فروغ فرخزاد: از خیابانهای کودکی من، هیچ مرغی رد نشد.
ماکیاولی: مهم اینست که مرغ از خیابان رد شد. دلیلش هیچ اهمیتی ندارد. رسیدن به هدف، هر نوع انگیزه را توجیه میکند.
پاریس هیلتون: خوب لابد اونور خیابون یه بوتیک باحال دیده بوده.
هیتلر: اگر ارادهء ما همچنان قوی بماند، مرغ را نابود خواهیم کرد! فولاد آلمانی از خیابان رد خواهد شد!.
فوتبالیست: آفساید بود آقا! ما هر چی به این داور گفتیم بی‌انصاف قبول نکرد!

 


به نظر شما چرا مرغ از خیابان رد شد؟؟؟


http://my321.tk/

 

+ مرقوم شده توسط جناب استاد آ شیخ هادی امجد الدوله در جمعه 3 دی1389 و ساعت 7:5 بعد از ظهر |

 

چند توصیه از خودم:

 

به شک خود شک کنید

به فکر های خود بیاندیشید

به شک خو فکر کنید

به فکر خود شک کنید

روز خود را در همان روز سپری کنید

و

شب خود را هم در همان شب

به خودتان فکر کنید

به دیگران فکر نکنید

فقط شما مسئولید

هیچ کس مسئول شما نیست

در دادن محبت به هر کسی بخشنده باشید

در گرفتن محبت از هیچ کسی پا فشاری نکنید

و بالاخره سالم زندگی کنید و ساده

 

 

+ مرقوم شده توسط جناب استاد آ شیخ هادی امجد الدوله در جمعه 3 دی1389 و ساعت 6:48 بعد از ظهر |

 

از آنجا که ما برای همه مهم هستیم و نظرمان را روی هوا میزنند طرفدارانمان"

با خودمان گفتیم که در مورد این مورد مهم در زندگی عوام الناس هم نظر

خو را ارائه نموده تا این ملت هم تکلیف خود را بدانند.

در مورد این طرح هدفمند نمودن ((رایانه ها))"

عرض می فرماییم که ما"

حاج شیخ هادی امجد الدوله"

حمایت خود را از این برنامه رسما اعلام نموده"

و از عموم ملت و هواخواهان خود می خواهیم که آن را نیز به تبعیت از

ما بپذیرند که به نظر ناظر ما " طرحی است جالب و بجا

که برای این ایرانی های پر مصرف " چیز جالبیست.

چون اصولا ایرانی جماعت تا زور بالای سرش نباشد" کاری از پیش نمیبرد.

پس برای کاهش این همه اصراف در مصرف ملت بزرگ و شهید پرور ایران اسلامی :همین

زور خوب بود که دست از این رولخرجی کوتاه دارند.

و البته به مجریان این طرح هم توصیه می کنیم که اصلاحاتی برای

بهتر شدن و کم آسیب تر شدن آن برای ملت آسیب پذیر ما بنمایند.

توصیه ما به ملت هم این است که دیگر ایران بهشت رایانه ها نیست.

کمی مدیریت اموال یاد گرفتن "آن هم به زور بدک نیست.

دیگر فرمایشی نداریم.

والسلام علیکم

و رحمت الله و برکاته

 

حاج شیخ هادی امجد الدوله

 

+ مرقوم شده توسط جناب استاد آ شیخ هادی امجد الدوله در جمعه 3 دی1389 و ساعت 6:36 بعد از ظهر |

 

نیا باران

زمین جای قشنگی نیست

من از جنس زمینم

خوب میدانم که اینجا جمعه بازار است

و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه می دادند

در اینجا قدر مردم را با جو اندازه میگیرند

نیا باران

پشیمان میشوی از آمدن

زمین جای قشنگی نیست

 

+ مرقوم شده توسط جناب استاد آ شیخ هادی امجد الدوله در جمعه 3 دی1389 و ساعت 6:20 بعد از ظهر |


دیدن یه بچه تو مترو یا یه پیر زن توی خیابون که واسه

فروختن جوراب یا فال و مسواک بهت التماس میکنن ،

عین داغ رو دل آدم میمونه.

نمیدونم این داغ چرا رو پیشونیه خیلیا تو این مملکت نمیشینه

که باعث این وضع مردمن؟

نمیدونم.


+ مرقوم شده توسط جناب استاد آ شیخ هادی امجد الدوله در چهارشنبه 17 آذر1389 و ساعت 11:21 بعد از ظهر |


روزگار جالبيست

مي دانيد به چه اندر فكر بوديم؟

چگونه است كه آدمي زاده هاي گاهي شير پاك خورده،روزي خوش و شاد و

سرحال و سرزنده اندو روزي پلاسيده و (عين برج زهر مار)؟

اندر همين فكر بوديم كه به ياد خودمان افتاديم كه ما هم (بله).

در پشت همين پس زمينة ذهني بوديم كه نتيجه اي جالب عايد ما شد.

و آن اين كه چرا هميشه وقتي مي خواهيم در مورد رفتارهاي انساني و

اجتماعي در انديشه فرو غلتيم، ملاك افكارمان را ، رفتار ديگران ميگذاريم؟؟؟؟؟؟؟

بعد ذهن خلاقمان به اين نتيجه رسيد كه ما انسانهاي ايراني،

{ايراني ميگويم چون (هنوز اونوري ها رو ندبدم)}

آنچنان فضول و خودبينيم كه اشكالات خودمان را نديده ميگيريم.

كه انگار خداي تبارك و تعالي ، ما را از انجاي فيل بر زمين نازل نموده است.

يكي(فقط يكي) از دلايل متعدد بر چسب جهان سومي بودن هم همين است.

فرض مباركتان را بر اين بگذاريد كه همه سر اندرون كارهاي خود بگذارند و

(پا تو كفش كسي نكنن).

آنچنان بهشتي برايمان توليد شود كه از توليد ناخالص ملي شیطان بزرگ هم بالاتر رود.

آنچنان كه ((برو حالشو ببر)).


+ مرقوم شده توسط جناب استاد آ شیخ هادی امجد الدوله در چهارشنبه 3 آذر1389 و ساعت 8:37 بعد از ظهر |


آخ الهي

الهي

الهي

من به دورت

مرسي عزيزترينم

لنگه نداري به خدا

منم دوستت دارم قربونت برم

ميدوني،خوبيه داشتن يه وبلاگ بي مشتري همينه

اين كه ميشه نشون بدم اوني رو كه تو دلمه و رو زبون نمياد

دوستت دارم هستي هادي


+ مرقوم شده توسط جناب استاد آ شیخ هادی امجد الدوله در سه شنبه 2 آذر1389 و ساعت 1:19 قبل از ظهر |

تو شیرین ترین بهانه ای هستی که می شود با آن به رنج های زندگی هم دل بست و میان این روزهای شتابزده عاشقانه تر زیست..

دوستت دارم

 

 تولدت مبارک

                                                                                

                                                                                                             همسرت: اسما

+ مرقوم شده توسط جناب استاد آ شیخ هادی امجد الدوله در شنبه 29 آبان1389 و ساعت 2:14 بعد از ظهر |