به نام آنكه مجبورمان كرد
نميدونم از كجا شروع كنم.بعضي وقتا يه چيزايي توي ذهن آدم تلنبار
مي شه كه خودِشَم نميدونه چي هستن.فقط حس مي كنه كه دارن روح
رو از درون ميخورَن.
واقعا نمي دونم الان بايد چه حسي داشته باشم.غمگين باشم يا بي
تفاوت.فكر كنم يا بيخيال بشم.تنها باشم يا برم توي جمع.خودمَ سرزنش
كنم يا فكر كنم كه اتفاقي نيوفتاده .
نمي دونم.كاش ميدونستم چِم شده.كاش ميتونستم خودمُ گول بزنم.كاش
ميشد فكر كنم هيچ اتفاقي نيوفتاده.
شايد بشه.شايد همه ي اين چيزا يه وقتي اتفاق بيوفته.شايد يه زماني
برسه كه همه ي اين چيزا رو فراموش كنم.
نمي دونم اون موقه قرارِ كِي برسه.ولي كاش هيچ وقت نياد. آخه حس
مي كنم من بدونه اينا ديگه هيچي واسه خودم ندارم.اينا همه ي اون
چيزاييه كه تنهايي و بدونه كمك هيچ كس جمعشون كردم.
نمي دونم چرا خدا انقد دوس داره بنده هاشو اذيت كنه.
يه وقتايي انقد تنها ميشم كه انگار توي اين كره ي خاكي هيچكِسي
غيرخودم نيس.
انگار همه انقد ازم دورن كه هيچ حس ِ نزديكي به هيچ كدومِشون
ندارم.حتي نزديكترين آدماي اطرافم.
حس ميكنم من از اينا نيستم.يا شايد اينا از جنس من نيستن.
هيچكي هيچكي.تكَ تنها.
حس ميكنم اون چيزايي كه توي ذهنم جريان داره ،هيچ راهي به بيرون
پيدا نمي كنه.
يه جورايي حس ميكنم همه دارن منو به طرف افكارو عقايدِ خودشون
مي كشن. ولي هيچ كس سعي نمي كنه خودشو به من نزديك كنه و ببينه
من چي ميگم،چي ميخوام،چه حسي دارم،چه چيزايي واسم مهم ِ.
همه يه جورايي خود خواهانه دارن سعي ميكنن بگن كه تنها و بهترين
راه،همونيه كه اونا ميگن.اطرافياني هم كه سعي دارن راه خودِشونو
برن، يا احمق فرض ميشن ، يا گستاخَُ خود رأي.
حس ميكنم همه از من ميخوان به روش اونا فكر كنم،لباس بپوشم،حرف
بزنم،زندگي كنمُ يه روزيَم به روش اونا بميرم.چون اين همون راهي ِ كه
همه رفتن.
واقعا نميدونم.
خيلي دوس دارم بدونم مُردن چه حسي داره.
انقد خستم كه دوس دارم به اندازه ي عمر تمام تاريخ بخوابم.تا ابد
+ مرقوم شده توسط جناب استاد آ شیخ هادی امجد الدوله در چهارشنبه 8 آذر1385 و ساعت
7:5 بعد از ظهر |