تبليغاتX
دست نوشته های یک دیوانه

 

 

يا حق

سلام.

 

سلام به همه ي اونايي كه دوستشون دارم.

 

چن روزِ حسابي ديونه شدم.خيلي بي ثباتُ  قاتي پاتي. يه روز خوب ُ

 

خوشحالَم.شَبِش بي خودُ بي جَهت تا صُب گريه ميكنم.فرداش هيچكسُ  نمي

 

بيتم.دوباره روزِ ديگه يه جور ِ ديگه. حسابي زده به سرَم ها.

 

الان از اون ساعتاييه كه حسابي سرِ حالم. عين اينا كه تازه كِراك

 

كشيدن.توپ ِ توپ.

 

دوس دارم به تمام اون چيزايي كه به يه آدم اميدِ به زِندِ موندَن ميدِ فكر

 

كنم.

 

دوس دارم همه ي اونايي رو كه دوس دارم ببينَمُ از تَهِ دل بهِشون بگم كه

 

دوستشون دارم.

 

دوس دارم عاشق ترين آدم اين دنيا باشم.

 

دوس دارم از يه جاي بلند بِپَرم تو آب.انقد بلند كه بشه 1 ساعت توي

 

هوا غوته ور باشم.

 

دوس دارم به يه موسيقيِ خشن با بلند ترين صداي ممكن گوش كنم.

 

ميدونم دارم چرتُ پرت ميگم.بعضي وقتا حس مي كنم واقعا يه بيمار

 

روانيَم.احتمالا هستم.نه؟

 

 

------------------------------------------

 

 

 

+ مرقوم شده توسط جناب استاد آ شیخ هادی امجد الدوله در شنبه 11 آذر1385 و ساعت 3:0 بعد از ظهر |

يا خداي مهربان كه هر چه داريم از اوست

 

سلام.

 

يه سوال ساده!!!!!!؟؟

 

من كه هر چي بهش فكر كردم به جوابي نرسيدم.شماها يه كمكي

 

بهم بكنيد.

 

به نظر شما، آدماي فقير توي زندگي حق چه كارايي رو دارن؟

 

يا يه جوري ديگه بگم.آدماي فقير حق دارن زنده باشن؟

 

آخه ميدونيد چيه.وقتي به اين موضوع فكر ميكنم،2 چيز مياد توي

 

ذهنم.

 

اول اينكه خدا گفته همه ي آدما حق زندگي كردن دارن.اونم به

 

يه اندازه.ولي وقتي كمي به دورو بَرَم نگاه مي كنم مي بينم همه

 

ي اونايي كه فقيرن، از اون حقوقِ اوليه ي زندگي هم محرومن.

 

به نظرتون يه آدم فقير ميتونه مثل يه آدم پولدار خوشحال باشه،

 

تفريح كنه،مهربون باشه،پدرو مادر خوبي باشه،همسايه ي با

 

شعوري باشه،يا حتي عاشق بشه؟

 

يه مقايسه ي ساده توي همين جامعه ي دورو بَر ِ خودمون همه

 

چيزو نشون ميدِ.

 

ولي چرا خدا اين كارو با بعضيا ميكنه؟

 

واقعا خدا همه ي آدما رو به يه اندازه دوس داره؟

 

 

اون بچه ي بيگناهي كه امشب متولد ميشه،به چه گناهي مجبورِ يه

 

 

پدر ِ معتاد، يا مادر ِ فاحشه رو به عنوانِ والدينِ خودش تا آخر عمر

 

 

 

يَدَك بِكِشه؟واقعا اين بچه به همون مقداري كه اون بچه ي احتمالا

 

 

خوش شانسِ اتاقِ كناريِ بيمارستان، كه اونم همين الان داره از

 

 

يه مادرِ با فرهنگُ شايد تحصيل كرده و با شعور متولد ميشه،حق

 

 

زندگي داره؟

 

 

من نميتونم اينُ باور كنم.

 

 

نميدونم چرا نميتونم به خودم بِقَبولونم كه آدمي كه به خاطر كمبود

 

 

مالي ، حتي حق نداره دوست داشته باشه ، يا دوست داشته

 

 

بشه،حق زندگي داره.

 

 

به نظر من نداره.اصلاً

 

 

                     نظر شما چيه؟

 

 

--------------------------------------------------

+ مرقوم شده توسط جناب استاد آ شیخ هادی امجد الدوله در پنجشنبه 9 آذر1385 و ساعت 10:28 بعد از ظهر |

به نام آنكه مجبورمان كرد

 

نميدونم از كجا شروع كنم.بعضي وقتا يه چيزايي توي ذهن آدم تلنبار

 

 مي شه كه خودِشَم نميدونه چي هستن.فقط حس مي كنه كه دارن روح 

 

 رو از درون ميخورَن.

 

واقعا نمي دونم الان بايد چه حسي داشته باشم.غمگين باشم يا بي

 

تفاوت.فكر كنم يا بيخيال بشم.تنها باشم يا برم توي جمع.خودمَ سرزنش

 

كنم يا فكر كنم كه اتفاقي نيوفتاده .

 

نمي دونم.كاش ميدونستم چِم شده.كاش ميتونستم خودمُ گول بزنم.كاش

 

ميشد فكر كنم هيچ اتفاقي نيوفتاده.

 

شايد بشه.شايد همه ي اين چيزا يه وقتي اتفاق بيوفته.شايد يه زماني

 

برسه كه همه ي اين چيزا رو فراموش كنم.

 

نمي دونم اون موقه قرارِ كِي برسه.ولي كاش هيچ وقت نياد. آخه حس

 

مي كنم من بدونه اينا ديگه هيچي واسه خودم ندارم.اينا همه ي اون

 

چيزاييه كه تنهايي و بدونه كمك هيچ كس جمعشون كردم.

 

نمي دونم چرا خدا انقد دوس داره بنده هاشو اذيت كنه.

 

يه وقتايي انقد تنها ميشم كه انگار توي اين كره ي خاكي هيچكِسي

 

غيرخودم نيس.

 

انگار همه انقد ازم دورن كه هيچ حس ِ نزديكي به هيچ كدومِشون

 

ندارم.حتي نزديكترين آدماي اطرافم.

 

حس ميكنم من از اينا نيستم.يا شايد اينا از جنس من نيستن.

 

هيچكي هيچكي.تكَ تنها.

 

حس ميكنم اون چيزايي كه توي ذهنم جريان داره ،هيچ راهي به بيرون

 

پيدا نمي كنه.

 

يه جورايي حس ميكنم همه دارن منو به طرف افكارو عقايدِ خودشون

 

مي كشن. ولي هيچ كس سعي نمي كنه خودشو به من نزديك كنه و ببينه

 

من چي ميگم،چي ميخوام،چه حسي دارم،چه چيزايي واسم مهم ِ.

 

همه يه جورايي خود خواهانه دارن سعي ميكنن بگن كه تنها و بهترين

 

راه،همونيه كه اونا ميگن.اطرافياني هم كه سعي دارن راه خودِشونو

 

برن، يا احمق فرض ميشن ، يا گستاخَُ خود رأي.

 

حس ميكنم همه از من ميخوان به روش اونا فكر كنم،لباس بپوشم،حرف

 

بزنم،زندگي كنمُ يه روزيَم به روش اونا بميرم.چون اين همون راهي ِ كه

 

همه رفتن.

 

واقعا نميدونم.

 

خيلي دوس دارم بدونم مُردن چه حسي داره.

 

انقد خستم كه دوس دارم به اندازه ي عمر تمام تاريخ بخوابم.تا ابد

+ مرقوم شده توسط جناب استاد آ شیخ هادی امجد الدوله در چهارشنبه 8 آذر1385 و ساعت 7:5 بعد از ظهر |