ولی این قشنگ بود٬ منم کِش رفتم
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلا به تو افتاده مسیرم که بمیرم
یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
این کوزه ترک خورد چه جای نگرانی است
من ساخنه از خاک کویرم که بمیرم
خاموش مکن آتش افروخته ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم
فاضل نظری
هجرت راه حلیست که توان پرداخت هزینه اش را ندارم
امشب ناجور دوس دارم آپ کنم
ولی دستم به نوشتن نمیره.
تو دلم یه آشوبیه که خودمم نمیدونم چم شده.
احساس یه آب راکدو دارم که داره تو خودش میگنده و دم نمیزنه.
آخه هی که دستو پا میزنه٬راهی واسه راه افتادن باز نمیشه.
دیگه تنها راهی که واسم مونده اینه که برم تو زمین.شایدم بخار بشم و برم تو هوا.
دومی رو بیشتر دوس دارم.
میدونم این حالم از بی ایمانیمه.
ولی هر چی هست٬حال خوشی نیس.یه جور بن بسته که داره زیاد طولانی میشه.
از اینکه آدم بلند پروازی نباشم ٬ متنفرم.
ولی به قول مامانم٬ بی راهیم ٬ از پای برهنمه
آن کس که تورا شناخت جان را چه کند؟
دیوانه عیال و خان و مان را چه کند؟
