تولدم مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تولدم مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چند سال پیش٬ توی سالهای دانشجوییم
توی یکی از کتابای اوشو (یه عارف هندیه معاصر ) خوندم
که می گفت:
هر وقت یه دیونه رو دیدی٬ سعی کن بهش نزدیک بشی.
نوشته بود:
خیلی چیزا ازش یاد میگیری.
اون موقه جمله ی جالبی بود.ولی بدونه تفهیم ازش خوشم اومد.
حالا کمی تفهیم شدم.
معمولا دیونه ها توی قید و بند های دست و پا گیر و روز مردگیه
ما آدمای شهر نشین مثلا متمدن نیستن.
آزادٍ آزاد واسه خودشون زندگی میکنن.
این آزادگی به یه دیونه خلاقیت میده.
معمولا سنت ها و سنتی بودن ٬
اولین عامل کاهش خلاقیت توی تفکرات یه انسانه.
واسه همین میبینیم دیونه ها همیشه شاد هستن.
چون آزادی دارن.
چون اسیر خونه و ماشین و لباس و مدرک و ... نیستن.
به نظرم این دیونه ها نیستن که مستحق پوست خند خوردن
از طرف ما آدمای مثلا معمولی هستند.
بلکه این ماییم که باید بهمون خندیده بشه.
کی میدونه.
شاید دیونه ها هم توی دلشون دارن به ماها می خندن.
دو سال پیش سعی کردم از طریق یکی از استادام وارد یه تیمارستان
بشم و به عنوان یه بیمار روانی ٬ در مورد زندگیه یه دیونه تحقیق کنم.
البته اون موقه هم استادم یه جورایی بهم اجازه نداد هم
دکتر اون موسسه.
به نظر می تونست تجربه ی جالبی بشه.
در هر حال اینا رو گفتم که بدونیم دیونگی زیاد هم بد نیس.
حد اقل شیرین تر از حال عادی ما آدمای عادیه.
(البته علم روانشناسی این داستان رو رد میکنه ))
ولی به هر حال
دیونگی هم عالمی داره
یه مدت شما هم دیونه بشین تا بفهمین
بسمه تعالی
خدمت ریاست محترم اداره امور جهان
از طرف یک اینجایه وا مانده
با سلام و عرض احترام
این جانب هادی... فرزند حمید رضا و متولد استانی جنگ زده هستم.
همان جنگی که حضرت عالی هم با آن موافق نبودین ٬ ولی تنهایمان هم نگذاشتین.
اینجا هم همان جاییست که خودمان اسمش را گذاشته ایم خاک بهشت.
ولی نمیدانم چرا مدتی است که دیگر بوی خوبی از اینجا به مشام نمیرسد.
الغرض:
قبلا هم این جانب طی نامه ها و نمایه ها و بعضا ایمیل ها و پیامک های مکرری٬
سعی در برقراریه ارتباطی ٬هر چند کوتاه را به جناب عالی داشته ام.که البته در
تمام موارد هم دوستان مسئول دفتر شما٬ اجازه ی ملاقات را صادر نکرده اند.
و باز هم صد البته که به ایشان هم خرده ای نیست ٬ که مشغول انجام وظایف
دنیویه خویشند و امرار معاش اهل و عیال.که در این بازار شام دنیای امروز ٬نان را
باید به نرخ روز خرید و اگر بیات نبود ٬با اکراه و از سر نا مرغوبیه کیفیت آن و از ناچاری
خورد.و باز هم صد البته که به شکر کرامات آن مقام همام٬ سالمیم و زنده و با
دستی سالم که هنوز به کجی دچار نگشته.
دیدارتان را به دل داریم و در انتظاریم هنوز.ولی بالای آن غیرت پر ملاتتان٬ لطف و
کَرَمتان را کمی هم بر این بندگان خدای زیر دستتان٬ در این خاک به قولی بهشت
بنمایید.
وا مانده و درمانده اند اینان.این زبان بسته ها که چیزی نمی خواهند!
آنان که کم می خواهند که در تلاشند برای پر کردن حساب های سوئیس و البته
بعضی ها هم حساب های آقازادگان مستقر در شیطان بزرگ.اینان که هیچ.
چون پول که چرک کف دست است و بی ارزش.
البته به سر مبارک مضفر الدین شاه ٬نه که فکر کنید برای خودشان می خواهند ها!!
فقط دارند سرمایه های ارزی ایران را در آن طرف سرمایه گذاری میکنند. و اگر
می بینید که حساب ها به نام خودشان و اهل و عیال است٬ به این دلیل که آن
طرفی های ملعون ٬ در بلوکه کردن اموال این ملت اقدامی نکنند.
می ماند این بی انصاف های زیاده خواه ٬ که انگار ارثه پدرشان را از شما
می خواهند. این همه گستاخی را نمی دانم بر آنها می بخشید ٬ یا نه.
شورش را در آورده اند.مثلا من یکی شان را خودم به عینه دیدم.
جوانکی دیلاقی و پر افاده که ادعا می کرد از خوانواده ای سطح متوسط است.
با قباحت تمام آمده بود و از شما در خواست اختیار کردن همسری شایسته و هم
سطح خودش را می کرد که دل در گروش داده و ناتوان از پرداخت هزینه های مالی
و تامین آن.
از آن گستاخانه تر اینکه می گفت با داشتم لیسانس ٬ شاغل هم نیست و در
جستو جوی کار!
یا آن یکی که می گفت بعد از ۳۰ سال کار کردن ٬ هنوز خانه ای ندارد و هر سال
خانه به دوشی ٬ جان به سرش کرده.مرتیکه ی بی حیا خجالت هم نمی کشید.
باقی را هم که طبق معمول بماند.
در هر صورت٬ این جانب هم مایلم از آن دسته ی قانع و زحمت کش اولی باشم.
ولی چه کنم دست روزگار٬ دستمان را از آن دسته ی اولی کوتاه نموده و ما هم
گرفتار خباست و نا سپاسیه گروه دوم شده ایم.
المرض:
دریاب مرا که روی بر تو
بر هر که کنم روا نباشد
دیدار وصالتان همیشه
............................
با عرض پوزش .چون این مصرع آخر را هر چه زور زدم نیامد.
با تشکر و سپاس