و آنگاه که من نبودم،همه چیز بود
دیگرانی بودند از من و ما بهتر
هم آنانی که من و ما را یکی دانستند و
غرق در این مهلکه ی هلاکت بار امروز را برای فردا زیستن نمیشدند
فردا هایشان را هم چون امروزیان قسط بندی نمی کردند.
یادشان بود میشود دستی را گرفت
یادشان بود بنی آدم اعضای یکدیگرند
شعر می خواندند و سر خوش از شاد بودن دیگران
شعر می خواندند و می دانستند چه می گوید
میدانستند ستارهای آسمان مال آنهاست
صاف بودند و یک دست و آراسته
نه همچون امروزیان آراسته ، اما پر از تیغ و شیشه
نه همچو من
که غرق من و منیت امروزیم
نمیدانم کدام ستاره را خدا برایم آفریده
نمی دانم چرا تنها ماندم و نمی دانیم چرا تنهاییم
خسته ایم و مغرور
دوری هم می کشیم و تن به گفتن سلام اول نمیدهیم
پریم از من
اما نمیدانیم دله تنگمان از من تنهایمان پر شده
از شنیدن هراسانیم و دست از گفتن نمی کشیم
یادش به خیر
کودک که بودیم ، همه را دوست داشتیم
چه روزگار خوشی بود
دلمان لک میزد برای دیدن هم
بازیهایمان بی دغل بود و حواسمان به کلاه کسی نبود
ترسی هم از برداشته شدن کلاهایمان نداشتیم
بچه که بودیم
اگر خشک سالی می شد،میفهمیدیم کار بدی کرده ایم و این تنبیه خداست
اگر از پدر تندی می دیدیم ، میدانستیم از ماست که بر ماست
نمی دانم چرا امروز یادمان میرود ؟
آه که یادش به خیر
+ مرقوم شده توسط جناب استاد آ شیخ هادی امجد الدوله در چهارشنبه 25 دی1387 و ساعت
11:26 بعد از ظهر |