تبليغاتX
دست نوشته های یک دیوانه - حکایت امروز

 

دلمان ابری شد برای دیدن یک تکه ابر بارانی

اینجا را دیگر نمی توان زمین نامید

داریم رو به جهنمی شدن میرویم

ای کاش برای یک روز همه که شده٬چشمی با بصیرت

می یافتیم و میدیدیم در اطرافمان چه می گذرد.

چه حیواناتی که در کنارمان در حرکتند و نمی دانیم.

یک سری هم به آینه می زدیم ای بسا که ما هم...

 

به گمانم همه ی اینها را هم که ببینیم٬به چند ماه نمی کشد

باز روز از نو ٬ روزی از نو

 

و البته با کمال احترام:

از نفهمیمان است که نمی دانیم

(از ماست که بر ماست)

 

+ مرقوم شده توسط جناب استاد آ شیخ هادی امجد الدوله در شنبه 17 اسفند1387 و ساعت 11:5 بعد از ظهر |